کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد .....

   oiseau


ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 23 آبان ماه سال 1390 ساعت 01:25

در خیالم بمان .....

گاهی اوقات وقتی انتظار نداری دردت میگیره

 درد غافلگیرت میکنه ونمی تونی کنترلش کنی

باید با درد بمونی وتحملش کنی و زندگی همیشه دردآوره

ما با کلمات بزرگ میشیم .ولی همینکه می خوایم از اونها استفاده کنیم نمی دونیم چی میخوایم وچیکار میخوایم بکنیم......

زندگی میخواد بهم بگه که تلخه ...وتلخ تر پذیرش اتفاقیه که بقیه میخوان بهت تحمیل کنند واین تلخی شیرینی تمام روزهای بودن در زندگی رو به باد میده 


خدایا

سنگینی این روزهای دلم رو با تو قسمت میکنم

این روزها که

دلم به اندازهء عکسی شده

که آرزویی دور تمام قابش رو پرکرده

میدونم که برای رسیدن به تو احتیاج به تعادل ندارم!!

خدایا....

هرکجا که رقم میخورم

کنارم باش ......


چهارشنبه 6 مهر ماه سال 1390 ساعت 00:37

جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما.....

اینجا ردپای عبوره

فردا که برگردی ونوشته های اینجارو بخونی به یاد میآری که از اینجا رد شدی وچطور قدکشیدی و رشد کردی .....


ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم

ای بیخبر ز لذت شرب مدام ما

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

ثبت است برجریدهء عالم دوام ما .......

دلم گیج میرود

از این همه تاب خوردن در

روزهای زندگی

یادم باشی یا نباشی

باز هم یادی فراموش!!


پ ن:زنگ تفریح دلت که خورد

به فرصتی آسمان را نگاه کن

پرنده را میبینی

که بی بال

تا اوج میپرد

و مسلما ما سلام هایی به هم بدهکاریم

که ادامه هر کدومشون

می تونسته دیوانی بشه

وبعیده

سلامهایی که ما از خیرشون گذشتیم

ازما بگذرند.......

یکشنبه 28 آذر ماه سال 1389 ساعت 23:40

دیر زمانی ست که منتظر قدم های سپید زمستانیم.....

یلدا نزدیک است

درست مثل همهء چیزهایی که آنقدر به ما نزدیکندکه دور.......



پا نوشت :باز هم دلم می خواد به این فکر کنم که بعد از هر تاریکی طولانی،فردای روشنی در راهه.......

دوشنبه 10 آبان ماه سال 1389 ساعت 21:11

باران

شیشهء پنجره را باران شست

و تو احساس عجیبی داری

گوش بسپار به آواز خدا در باران

آشنایی که به امید ،تو را می خواند

و تو شیدا وصبور

غرق در حیرت زیبایی او خواهی شد

دست تنهایی خود را تو بگیر

و از آیینه بپرس

که بلندای خدا تا به کجاست؟

گوش بسپار به آواز خدا در باران

شوق وصلی که از آن پنجره

آغاز شده ست ........



جمعه 7 اسفند ماه سال 1388 ساعت 11:56

تو را من چشم در راهم .....

حافظ از آب زندگی شعر تو داد شربتم

ترک طبیب کن بیا نسخهء شربتم بخوان


اینبار هم برای تو مینویسم

برای تو که معنای طپش نبض زندگی هستی....

لحظات شمارشی معکوس را آغاز کرده اند

لحظه های رنگین زندگیم در حال رنگ باختنند

ومن براستی نمی دانم در این لحظات که زمان عطراگین خاطرات حضور توست

چه احساسی را تجربه میکنم

نمیدانم کودکم ُکوچکم ویا....

با تو بودن مجالی بود تا یاد بگیرم لذت عشق حقیقی در مسیر یافتن عشق است

............................با تو زندگی را تجربه کردم

با تو.............


دوشنبه 5 بهمن ماه سال 1388 ساعت 21:34

خداحافظ نگو هرگز .....

نمیدانم

نمیدانم چرا تقدیر می چرخد

و می رقصاند

مرا در پهنهء تنهایی دنیا

خداحافظ نگو هرگز

که من میترسم ازتنهایی فردا و

فرداها ......

خداحافظ نگو هرگز....

سه شنبه 8 دی ماه سال 1388 ساعت 21:18

یادمان باشد که ما هم روزی از اینجا می رویم .....

آی آدمها ُ  

یک نفر در آب دارد می سپارد جان 

آی آدمها که روی ساحل آرام در کار تماشائید.....  

                                                               (نیما یوشیج)

این روزها مرگ به سراغ چه کسی خواهد آمد؟  

آنجا که پای مرگ به میان آید همهء مزیت ها وبرتری ها رنگ میبازند

به فردا ها وفرداهای پیش رویت بنگر....

سه شنبه 1 دی ماه سال 1388 ساعت 00:03

پائیز

امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم          شاید ای دل نرسیدیم به فردای دگر 

 

خداحافظ پائیز ......

دوشنبه 4 خرداد ماه سال 1388 ساعت 20:07

بزرگ مرد ایران زمین

اندکی تعمق در سیر زیستن ایرانیان ، بی شک  بی تفاوت ترین اندیشه ها را نیز به سوی شناسنامه این سرزمین سوق میدهد. شناسنامه ای بی همتا با کلامی آهنگین که به زیبا ترین وتاثیر گذارترین شیوه اندیشه ها  ، اسطوره ها وتاریخ ایران زمین را با اندکی تخیل در طول سالیان دراز وگذار این سرزمین از هجوم فرهنگ مغول وعرب وترک مصون ومحفوظ داشته وتاریخ ایران را هویتی بی بدیل بخشیده است .اگر امروز من وتو می توانیم ایرانی بودنمان را در هر کجای دنیا بیان کنیم با اعتبار هویت ، شناسنامه و یا همان شاهنامه فردوسی بزرگ  است .اندیشمندی که عصاره کلامش ، ترجمان سالها زیستن متعالی ایرانیان است و به حق میتوان عنوان حکیم را بر این بزرگ مرد ادب وتاریخ وحکمت ایران برازنده دانست .استادی بی همتا در مانایی  زبان شیوای پارسی . خیال متعالی فردوسی  بیان تصویری از روحیات انسانی وملی است .اندیشه ای الهام گرفته از آئین مزدایی که سرشار از آداب عدالت پروری ، نبرد بین خوبی وبدی ونشان بارزی است از عشق و وطن پرستی .آنچه در این بین ذهن را متحیر وروح را می آزارد ، بی مهری است که نه تنها در پس پرده خاک گرفته قرنها به چشم می آید بلکه در روزگاری که داد صلح وعدالت سر داده ایم نیز همچنان هویداست .

دیوان لسان الغیب را به اعتبار حافظ ، گلستان را به هیبت سعدی ، مثنوی را به بلندای اندیشه مولانا وفردوسی را به اعتبار شاهنامه میشناسیم نه " شاهنامه را به اعتبار فردوسی"!!!!

وکلام آخراینکه هرگز مباد که فردوسی در حصار شاهنامه خلاصه شود چرا که شاهنامه تنها مبشر جزئی از اندیشه حکیم توس است...

زگیتی دو چیز است جاوید وبس

                                      دگر هر چه باشد نماند به کس

سخن گفتن نغزوکردار نیک

                                      نگردد کهن تا جهان است ریک

پنجشنبه 29 اسفند ماه سال 1387 ساعت 10:37

نرم نرمک می رسد اینک بهار ...

خوش به حال روزگار...... 

خوش به حال چشمه ها ودشت ها 

خوش به حال دانه ها وسبزه ها  

خوش به حال غنچه های نیمه باز 

خوش به حال آفتاب 

............... 

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم 

ای دریغ ار من اگر مستم نسازد آفتاب 

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار........

 

چهارشنبه 30 بهمن ماه سال 1387 ساعت 13:46

تا کی؟

چقدر آسان از دست میدهیم پیشینه ابا واجدادیمان را ، بی هیچ بهایی.... 

افسوس......

من کجاگم کرده ام امروز وفردا را؟ 

.........

جمعه 15 آذر ماه سال 1387 ساعت 16:48

بهانه...

شب شده و من باز می نویسمُ،تکرار یک عادت  که تنها بهانه اش تو هستی  

نگاهت می کنم، عمیق تر از همیشه ،تو کم کم  کدر می شوی ، مات می شوی و باافتادن اولین قطره اشک ،محو... 

من ، جاده ، نگاهی بی سو وسفری که نه مژده شروع داشت ونه ارمغانی از پایان 

واین سفر،شهر ، مردم ،کوچه ها ، مغازه ها و حتی صدای نسیم زود هنگام زمستان ، همه وهمه پلی بود بین من وروح خاطراتم ... 

ومن در تمام لحظه ها ،در سپیدی لغزان کوچه ها ، در شاخه های در هم تنیده درختان ،در کوچ دسته جمعی پرندگان درعمق طبیعتی که نمی شناختمش،صدای نفس های تو را شنیدم ،عطر حضورت را احساس کردم وتو را میدیدم..... 

حقیقی تر از همیشه ..... 

پی نوشت : مهربانم،اینباردر ابتدای زمستان ، در فصل سکون وسکوت ، روزها را نه از روی عادت ، بلکه از سر عشق و ارادت ،به امید درک حضوری همیشگی، می شمارم... 

..................................................................

دوشنبه 4 آذر ماه سال 1387 ساعت 19:33

عشق در بی نهایت خدا جاریست.....

عسل ُ با تواءم... 

نه ستاره قطبی ، نه تابلوهای راهنما ، نه پیری فرزانه ونه حتی یک نشانه ء پیدا ،که راه رسیدن به خوشبختی را نشونمون بده ، وجود نداره.... 

زندگی در نهایت سادگی در جریانه ، همیشه همینطور بوده ،این مائیم که با فوق برنامه های پی در پیمون ، پیچیدش می کنیم... 

مدام به دنبال معجزه ایم که به مرز بی اضطرابی برسیم ... 

دلم میخواد باور کنم ، باور کنی وباور کنیم که با ذره ای روی خوش وداشتن قلبهایی که با  هرنگاه به چشم همدیگه  ،به طپش در بیان ،خوشبختیم ...... 

یادمون نره که قرارمون زندگی بود ،می خواستیم خوب ببینیم ، خوب زمزمه کنیم و خوب تجربه کنیم تمام لحظه ها رو .... 

امشب از پنجره ای که رو به خدا است ، صدای باد رو شنیدم ، صدایی که یادم مینداخت : 

عشق در بی نهایت خدا جاریست.....

پنجشنبه 30 آبان ماه سال 1387 ساعت 19:49

سوار بر گرد گلی به دیدنت می آیم ...

می دانم .... 

می دانم ُ، نمی شود که پائیز باشد و سبز بود 

نمی شود که تو باشی و..... 

تو باشی و من..... 

من .... 

 

بشور اوراق اگر هم درس مائی   که حرف عشق در دفتر نگنجد.....

سه شنبه 30 مهر ماه سال 1387 ساعت 23:58

روزی برای پایان!

خدا حافظ مهر ......

سه شنبه 12 شهریور ماه سال 1387 ساعت 19:48

ماهی به نام رمضان

فصل عاشقیه ... 

فصل پیوستن به آسمون... 

دوباره تویی ویه دنیا آرزو که امید اجابتش نزدیکه... 

میتونی چشمهاتو ببندی ،می تونی توی این فصل دنیا رو با دلت ببینی،می تونی این روزا  ،دلتنگیهاتو با فرشته ها تقسیم کنی... 

فصل ، فصل عاشقیه .... 

خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم                 به ره دوست نشینیم ومرادی طلبیم 

زاد راه حرم وصل نداریم، مگر                         به گدایی ز درمیکده زادی طلبیم 

تا بود نسخه عطری دل سودا زده را                 از خط غالیه سای تو ، سوادی طلبیم

جمعه 4 مرداد ماه سال 1387 ساعت 21:09

می خواهم ماندنت را قاب بگیرم

........................................

دلتنگم......

دلتنگ تو ..........

توئی که در لحظه لحظه زندگیم حضور داری....

دلتنگم ....

دلتنگ تمام ثانیه هایی که

بی لحظه ای درنگ دور می شوند .........

 وبازمن میمانم 

 و یک دنیا دلتنگی......

 

یکشنبه 16 تیر ماه سال 1387 ساعت 02:10

نگاهم کن......

...............................

نگاهم کن.... امشب به حضورت نیاز دارم.....

دوشنبه 3 تیر ماه سال 1387 ساعت 15:15

مرور عاشقی...

......................................................................................

....................................

خرامیدن آرام لحظه هادر گذار روزگار، همواره مرا به اندیشیدن وا میدارد .اندیشیدن وصبور بودن در کشاکش جستن ویافتن وبه اختیار بر گزیدن .اندیشه ای که از وادی خیال آغاز میشود با ورود به عالم عقل شکل میگیرد ودر سرزمین دل ، در تمنا ونیاز ماهیتی توامان با عشق را برمی گزیند .عشق........ سایهء رنگ پریده ای که  تک تک ما  ،در تمام امروزهایی که در فرداهایمان دیروز نامیده می شوند ،آرزوی حضورش را داریم .تا دست کم از این رهگذر در یکنواختی زندگی روزمره مان تنوعی پدید آید وانطباق با برخی شرایط  ملال آور آسان ترشود.......

تا در فخر فروشی میان اقتدار واحساس  ، بی هیچ هراسی از توبیخ بی مهری،حضورمان را در شعور احساس کائنات ،یادآور شویم . در ساحت این کلام پرمعنا آنچه مدام ذهن را به تکاپو وا میدارد ،اندیشه ای است تا بدانی که( عشق یک مزاح چند ماهه یا چند ساله نیست،عشق مختص هیچ روزی نیست  ،عشق نیرویی است که گر چه از بطن شوریدگی می روید ،اما قانون پذیر است وباقی ،فارغ از رنگ ونژاد  - ملیت و قومیت – دین و مذهب و تمامی قرارداد هایی که برای خود قائل شده ایم . ...)

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر  

                                یادگاری که در این گنبد دوار  بماند

 

 

 

 

                                                      

 

سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387 ساعت 21:03

گواهی زمین ...

.................................

پیش از من وتو لیل ونهاری بوده است

گردنده فلک نیز به کاری بوده است

هر جا که قدم نهی تو بر روی زمین

بر مردمک چشم نگاری بوده است

................................

 

شنبه 4 خرداد ماه سال 1387 ساعت 22:59

و چه آغاز پرماجرایی است با تو بودن

 

..............................................

مهربانم....

تا تو با منی تنهایی برایم معنایی ندارد.....

جمعه 17 اسفند ماه سال 1386 ساعت 20:39

آواز عید...

این روزها عجیب احساس تنهایی می کنم ،این

 روزها که

 

ثانیه ها هم در حال تکاندن خویشند ......

 

چه تکاپوی غریبی ......

 

من اما، با غبار خاطراتم ( من ) هستم ......

پنجشنبه 4 بهمن ماه سال 1386 ساعت 20:05

یه قدم......

..............................

از ته شب

دل قصه

عطر یاس

سکوت مهتاب

یه قدم مونده به پرواز..................

 

دوشنبه 17 دی ماه سال 1386 ساعت 02:11

بی تو......

 

بی‌ همگآن‌‌به‌سر‌شود  بی تو به سر نمی شود........

جمعه 23 آذر ماه سال 1386 ساعت 18:57

من وخاطرات غبار گرفته ام............

عطر شب بو ها

ترانه باران وآرزوی پریدن

و که میداند که من

در انبوه خاطرات غبار گرفته ام

و دیوان کلمات ننگاشته ام

از تمام حسرت های بی انتها

سراغ خواهم گرفت

وتو نمی دانی که من

چرا ؟

لبریزم از سیری ابدی

از آرامش

و ازسکوت............

پنجشنبه 22 آذر ماه سال 1386 ساعت 23:26

عادت دیدن....

امروز هم روزی از روزهای خداست .روزی به تقویم مثل همه روزهای دیگه ؛ روزی که در اون سوگند یاد می کنیم ؛ سوگند ها رو باور می کنیم ؛در حالی که می دونیم که در برابر ثانیه ها هم ناتوانیم . بیاییم از امروز چشمهامون رو به دیدنی متفاوت عادت بدیم ؛یاد بگیریم که آدم ها رو نه به ظاهر؛بلکه به ارزش هاشون ببینیم؛درست دیدن نعمتی یه که روح رو صفا میده وانسان رو متوجه خودش میکنه .انسانی که گاهی فراموش میکنه که انسانه ؛فراموش می کنه که وقت محدودی داره وفراموش می کنه که جسم و ظاهرش ؛نمی تونند با روحش همسفر باشند.....بیاییم از امروز ؛چشمهامون رو به دیدن بارون تشویق کنیم ؛دیدن بارون مجالیه برای شستن اندیشه ؛و فرصتیه برای جوونه  زدن بذر مهربانی در دلهای یخ زدهء انسان امروز...

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد           آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت وخوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ      یارب این قلب شناسی زکه آموخته بود

ا        

1 2 >>